تبليغاتX
دلتنگی ها

 من از عشیره شیشه

 

تو از قبیله تیشه 

 

 مرا به شرط شکستن بخوان به مهمانی

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 20:26 |
  • ز دلتنگي كشيدم آه ، در يكروز باراني
  • و... افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
  • ميان چشم من با آسمان ، عهديست خيس آلود
  • براي خوب ديدن ، گاه ، در يكروز باراني
  • ميان حيرت و حسرت به دست ياد تو خود را
  • سپردم لحظه اي كوتاه ، در يكروز باراني
  • نه در رؤيا كه در بهت حقيقت ، كاملا محسوس
  • شدي لختي مرا همراه ، در يكروز باراني
  • وقوع معجزه يا اتفاقي بود؟ اگر ديدم
  • تو را بعد از هزاران ماه ، در يكروز باراني
  • ندانستم چه روزي و نميدانم چه رازي بود
  • كه افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
  •  
  •  
  •  

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:45 |
خداوندا اگر روزی بشر گردی، ز حال ما خبر گردی ،پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن ،از این بدعت، خداوندا ،نمیدانی که انسان بودن و ماندن ،در این دنیا چه دشوار است ،چه چه زجری میکشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است...

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:20 |
درست ، مثل یک درخت

که در هوای گرگ میش صبحگاه جنگلی

به پیکرش ، فرود تیشه ناگهانی است

و ... یا ز غرش درنده ی گرسنه ای

به سمت آهوئی

شکستن سکوت بیشه ناگهانی است

هجوم عشق

به مرزهای دل همیشه ناگهانی است.

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:13 |

نظرتون راجع به دوستی چیه؟؟؟؟

 

  • به عشق اعتقاد دارید؟؟؟

 

 

تا به حال عاشق شدید؟؟؟

 

هدفتون از دوستی چیه؟؟؟

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بسترِ عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی

 

آدم ها آنقدر زود عوض می شوند آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه فاصله میان دوستی ها ودشمنی ها افتاده است

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 1:4 |

اين وبلاگ كه بيني ديوان من است محصول

 خيالات پريشان  من است خواهش زه تو دارم كه

كثيفش نكني 

چون عشق مثل ايمان من است ....

 نخوان عاقل كه اين وبلاگ جنون دارد كسي بايدش خواند

 كه دلي پر زه خون دارد  

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 1:2 |

عاقل تر از پائيز
فصلي نيست
نه ادعاي گلي
نه چيدن نسيم
و مثل مردي مست
در کوچه مي خندد
(( لعنت به هر چه نيست
مرگ بر هر چه هست ...!))
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 23:11 |

 

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير … من گرفتم تو نگير

 

شاعر: ايرج ميرزا

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 22:38 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 20:16 |
 سکوتم از رضایت نیست

                          دلم اهل شکایت نیست

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 0:19 |
سالروز ولادت گوهر مقدس و تابناک کوثر ولایت ، صدیقه کبری ، ام ابیها ، حضرت فاطمه زهرا (س) را به سا حت مبارک فرزند دلبندش حضرت امام زمان (عج) و تمامی مسلمین جهان خصوصا پیروان راستین ایشان تبریک و تهنیت عرض می نمایم وتمام مادرن جهان خصوصا مادر بهتر ازجان خودم
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 3:36 |
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 

گرهم گله ای هست دگر حوصلهای نیست 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 0:17 |

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغاک

 

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 0:15 |

زندگي


زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.


اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:25 |
 
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:53 |
 
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:49 |
 

 

از تو می پرسم ای دوست چه خبر از دل من؟

که تو بهتر دانی که چه کردی با من

تو شکیبا بی شکیبم کردی

بنگر آن قدر غریبم کردی

که شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم

باز هم می گویم

انتطارم روزی می ستاند پایان

باز هم می گویی

جای پای امید مژده پایانی نیک باشد

شاید باز هم میگویی که همین ها باید

باز هم می گویی که نباشد حرف من از برای گفتن

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:8 |
 

تمام زندگی ام را دلتنگی پر کرده است

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند

و مرا وادار کردند به دست خویش

از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم

در آنسوی مرزها دوست داشتن گناه است

حق من نیست در آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت

مرا بسوزانند

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:23 |
می خوام یک بیوگرافی کوچولو از حودم بنویسم

اوقت شما نظر بدید که من چه جور ادمیاونو هسم (اینکارو بکنم یا نه)

از الان مرسی

 

خوب

بد

زشت

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 4:35 |
سر آغاز جشن ِ نو

فلسفه عید نوروز

روز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی‌کشد ، بر سایر جشن‌ها‌ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه‌های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی می‌بخشد ، آیین‌های بسیاری است که روزهای قبل و بعد از آن انجام می‌گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می‌شود ، حیرت انگیز نیست چرا که بی‌نظمی یکی از مظاهر آن است. ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه‌ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می‌دانستند و چه بسا که در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود می‌آوردند ، چنان که در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند که فروهر‌ها یا ارواح درگذشتگان باز می‌گردند ، افرادی با صورتک‌های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می‌پرداختند و بدینگونه فاصله‌ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می‌ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می‌کردند. باز مانده‌ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود که تا چند سال پیش نیز ادامه داشت. از دیگر آشفتگی‌های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه‌های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می‌گزیدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمان‌های بیجا صادر می‌کرد ، از مقام امیری بر کنار می‌شد. حافظ نیز در یکی از غزلیاتش به حکومت ناپایدار میر نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد: سخن در پرده می‌گویم ، چو گل از غنچه بیرون‌ای که بیش از چند روزی نیست حکم میر نوروزی. خانه تکانی هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می‌شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود که حتا خانه‌ها را رنگ آمیزی می‌کردند و اگر میسر نمی‌شد ، دست کم همان اتاقی که هفت سین را در آن می‌چیدند ، سفید می‌شد. اثاثیه‌ی کهنه را به دور می‌ریختند و نو به جایش می‌خریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی‌ها و اندوه‌های یک ساله بود واجب می‌دانستند. ظرف‌های مسین را به رویگران می‌سپردند. نقره‌ها را جلا می‌دادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می‌کردند. فرش و گلیم‌ها را غاز تیرگی‌های یک ساله می‌زدودند و بر آن باور بودند که ...... در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 0:24 |

سال نو بر تمام ایران راستین دردر گوشه گوشه این دهکده جهانی

مبارک

امید که در پناه اوساکریم سالی پر بار طوئم با سلامتی وشاد کامی داشته باشید

 نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

(خواهشا تمام کسانی که این بلاگ رو می حونید برام دعا کنید که اوسه کریم نیرو وودراتیعطا کند شاید بتونم گره های زندگیم رو باز کنم بلکه شادی دوباره با من اشتی کنه)

روی ماه همهتون رو میبوسم

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 1:20 |

 السلام و علیک یه سالار شهیدان 

ایام تاسوعا وعاشورای حسینی بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 0:56 |

 

MERRY CHERSMASTH

HAPPY NEW YEAR

سال نو میلادی را به تمام مسیحیان وارامنه دنیا مخصوصا ایرانیان عزز شاد باش تبریک عرض میکنم

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 2:29 |

 چه گونه عادات خوب به بد تبدیل میشود

خیلی غیرعادی نیست که عادت های خوب به عادت های بد تبدیل شوند. این اتفاق معمولاً زمانی می افتد که عادات خوب تا حد افراط پیش می روند. به همین خاطر است که باید همیشه مراقب رفتارهایتان باشید، حتی اگر رفتارهایی مثبت باشند.

آنهایی که می خواهند همه چیز همیشه بهترین باشد، آدمهای موفقی هستند، حداقل تازمانیکه خیلی افراطی پیش نروند. وقتی این حساسیت هایشان منجر به کمال گرایی محض می شود، عادات خوبشان به عادت های بد تغییر می یابد. و وقتی به این نقطه می رسند، درست کردن اوضاع دیگر خیلی سخت می شود.

گاهی اوقات بعضی ها تمیزی و پاکیزگیشان را به یک عادت بد مبدل می کنند. اول همه چیز خیلی خوب شروع می شود. هدفشان فقط این است که همه چیز مرتب و تمیز باشد و برای رسیدن به چنین هدفی وقت زیادی می گذارند. بعد کم کم به افراط کشیده می شود. هر لکه و گرد و خاکی عصبیشان می کند و بدتر از همه این است که از عالم و آدم توقع دارند که مثل خودشان وسواس داشته باشند.

دو موقعیت بد دیگر هست که بعضی ها عادت پس انداز کردن را به یک عادت بد تبدیل می کنند. اولین حالت زمانی است که فرد برای روز مبادا یا برای آینده خود شروع به پس انداز کردن می کند. برای اینکار آنها یک حساب پس انداز باز کرده و شروع به پرکردن آن می کنند. اگر بخواهند این عادت خوب را به افراط بکشند، مطمئناً به یک فرد خسیس تبدیل خواهند شد. و چون پولی که درمی آورند باید روانه حساب پس اندازشان شود، دیگر حتی برای بچه هایشان لباس نو نمی خرند. اینها همانهایی هستند که از فرط خست ماشینی سوار می شوند که هر هفته باید به تعمیرگاه برود.

موقعیت مشابه این زمانی است که افراد شروع به خرید عمده می کنند. در ابتدا اینطور به نظر می رسد که اجناس مختلف را ذخیره می کنند اما این انبار کردن ها در حد معقول باقی نمی ماند. اگر این رفتار به یک عادت بد تبدیل شود، سرتاسر انباری، گاراژ، پارکینگ و همه کمدها با موادغذایی و موادشوینده اضافی پر می شود.

ممکن است فکر کنید که چطور توجه و نگرانی درمورد اطرافیان و دیگران می تواند به یک عادت بد تبدیل شود. آدمهایی که اینقدر به فکر دیگران هستند افرادی مهربان و خیرخواهند که مراقب سلامت اطرافیانشان هستند. عادت بد زمانی ایجاد می شود که این آدمها نیازهای دیگران را خیلی مقدم بر نیازهای خود قرار می دهند و این وضعیت اختلالات و مشکلات روحی-روانی بسیاری را برای فرد ایجاد خواهد کرد.

احتمالاً شنیده اید که هیچ سوالی احمقانه نیست. معمولاً افراد به سوال کردن در کلاس درس و محل کار تشویق می شوند اما این رفتار زمانی به یک عادت بد تبدیل می شود که افراد بدون هدف و منظور یکسره سوال می کنند. این سوال کردن ها گاهی آنقدر زیاد می شود که دیگر وقتی برای انجام کار نمی ماند.

این مثال ها نشان می دهد که به دنبال هر افراط گرایی یک عادت بد ایجاد خواهد شد. باملاحظه و مهربان باشید اما نه به قیمت از دست دادن سلامت خودتان. حتماً باید یک حساب پس انداز داشته باشید اما مطمئن شوید که نیازهای خانواده تان هم حتماً برآورده شود. اجازه ندهید که عادت های خوبتان به عادت های بد تبدیل شود و زندگی را برایتان دشوارتر کند. همیشه یادتان باشد، رمز موفقیت در حفظ تعادل است

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 0:5 |

قبل از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟


گزارش‌های مشابهی از تجربه‌ها در لحظات نزدیک به مرگ شنیده می‌شود: نور سفید زیبا و به تصویر درآمدن دوباره خاطرات.

اما دانشمندان قصد دارند کشف کنند که واقعا چه اتفاقی برای مغز و هوشیاری افراد محتضر می‌افتد. پزشکان در تحقیق جدیدی که هوشیاری (هوشیاری حین احیا) خوانده می‌شود، بیماران بیمارستان‌های اروپا و آمریکای شمالی را که به مرحله‌ای به نام «توقف ناگهانی قلب» رسیده‌اند، مورد مطالعه قرار خواهند داد.‌ علم و دانش، منازعات زیادی را برای تعریف کردن مرگ و لحظه دقیق وقوع مرگ پشت سر گذاشته است. اما حالا، بیشتر پزشکان به مرگ، به‌عنوان یک فرآیند، نه یک حادثه می‌نگرند
.

‌محققان می‌گویند: چیزی که مردم در طول مدت توقف ناگهانی قلب تجربه می‌کنند، پنجره بی‌نظیری را برای فهمیدن آنچه احتمالا طی فرآیند مرگ تجربه خواهیم کرد، به روی ما می‌گشاید.تحقیق قبلی در مورد 10 تا 20 درصد افرادی‌که بعد از توقف ناگهانی قلب به زندگی ادامه داده‌اند، شفافیت، فرآیند خوش‌ساخت تفکر، استدلال، خاطرات و گاهی اوقات به یاد آوردن حوادث با ریزترین جزئیات را در لحظه رویارویی‌شان با مرگ گزارش کرده بود
.

تحقیقی نشان داده افرادی‌که احساس آرامش، نور درخشان و حتی جدا شدن از جسم را در لحظه مرگ گزارش کرده‌اند، احتمالا در زندگی روزمره خود بیش از دیگران در تشخیص خواب از هوشیاری دچار مشکل هستند. این افراد در هر دو تجربیات قبل و بعد از لحظه مرگ، علائمی مثل حرکات سریع چشم را موقع خواب- در حالی‌که هوشیار هستند- از خود نشان می‌دهند.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 23:43 |

 

 چه گونه دهان مردم را ببندیم؟

در دروازه را می‌توان بست ولی دهان مردم را نمی‌توان بست

هر گاه کسی از عیب جویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی کند عبارت بالا از باب دلجویی و نصیحت گفته می‌شود تا رضای وجدان و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران وقعی ننهد و در کار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.

اکنون ببینیم این عبارت مثلی از کیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است. بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می‌دانند در حالی که ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یک شخصیت افسانه ای است که هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانة الادب، این کلمه ظاهراً از تخلیط نام چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است. حقیقت مطلب این است که ذوق لطیف ایرانی از یکی از مواعظ و نصایح حکیمانه لقمان به فرزندش استفاده کرده آن را به شکل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است
.

لقمان حکیم را نصایح آموزنده ای است که اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه عمومی است تا نیک و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یکدیگر تمیز دهند
.
یکی از نصایح حکیمانۀ لقمان به فرزندش این بود که در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق و رضای وجدان را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و کنایۀ عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی کند. پسر لقمان که چون پدرش اهل چون و چرا بود برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حکمت پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد
.

چون نویسندۀ دانشمند آقای صدر بلاغی در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا کرده است علی هذا بهتر دانستیم که دنبالۀ مطلب را در رابطه با ضرب المثل بالا به دست و زبان این روحانی گرانقدر بسپاریم
:
...
لقمان گفت: هم اکنون ساز و برگ سفر بساز و مرکب را آماده کن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم. فرزند لقمان دستور پدر را به کار بست و چون مرکب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی بگذشتند که در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان بنگریستند زبان به اعتراض بگشودند و گفتند: زهی مرد بی رحم و سنگین دل که خود لذت سواری همی چشد و کودک ضعیف را به دنبال خود پیاده می‌کشد
.

در این هنگام لقمان پسر را سوار کرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می‌رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض باز کردند که: این پدر مغفل را بنگرید که در تربیت فرزند چندان قصور کرده که حرمت پدر را نمی‌شناسد و خود که جوان و نیرومند است سوار می‌شود و پدر پیر و موقر خویش را پیاده از پی همی ببرد. در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت. قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند: زهی مردم بی رحم که هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده‌اند در صورتی که اگر هر کدام از ایشان به نوبت سوار می‌شدند هم خود از زحمت راه می‌رستند و هم مرکبشان از بارگران به ستوه نمی‌آمد
.

دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون ایشان را بر آن حال دیدند نکوهش آغاز کردند و از سر تعجب گفتند: این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید که هر دو پیاده می‌روند و رنج راه را بر خود می‌نهند در صورتی که مرکب آماده پیش رویشان روان است، گویی که ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند
.

چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و کسب ثنای مردم قرار دهد می‌باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می‌پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 23:41 |
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 23:33 |

انگشت خود را روی آینه قرار داده. اگر بین انگشت شما و تصویر آن یک فاصله ای باشد این آینه واقعی است. اگر انگشت شما به تصویرش چسبیده باشد، این آینه دو طرفه است و فردی دارد شما را مشاهده می کند.
دلیل :
چون در آینه واقعی لایه جیوه در پشت شیشه است ولی در آینه های دو طرفه لایه جیوه در روی سطح شیشه است.
از همه شما دوست های خوبم خواهش میکنم این موضوع را برای دوستان خود مطرح کنید و از پاپشیده شدن آبروی فرد و خانواده ای جلوگیری کنید

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 22:52 |


انگيزه هاي پايدار ماندن اين جشن را مي توان، از جمله بدين گونه برشمرد :

1- شب زايش خورشيد ( مهر ) است، از باورهاي ديني کهن.

2 - بلند ترين شب سال، يعني طولاني ترين تاريکي است، نشانهً اهريمني شبي شوم و ناخوشايند که از فردا به کوتاهي مي گرايد.

3 - پايان برداشت محصول صيفي و آغاز فصل استراحت در جامعهً کشاورزي است. همهً قشرها و گروههايي که از فراورده هاي کشاورزي و تلاش کشاورزان بهره مندند، در جشن نخستين روز دي ماه و برداشت محصول، در شگون و شادي کشاورزان شرکت مي کنند.

« و ... در اين روز پادشاه با دهقانان و برزگران مجالست مي کرد و در يک سفره با ايشان غذا مي خورد، و مي گفت (...) قوام دنيا به کارهايي است که به دست شما مي شود. »

آيين و جشن شب يلدا و يا شب چله بزرگ، تا به امروز در تمامي سرزمين کهنسال ايران و در بين همه قشرها و خانواده ها برگزار مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 22:36 |

صبح صادق ندمد، تا شب يلدا نرود
سعدي

دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود.

امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند. يعني آخرين شب پائيز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال
.

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد ( مهر، ميترا ) و روميان آن را ناتاليس انويکتوس يعني روز تولد ( مهر ) شکست ناپذير نامند.


بنابر باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز، که اهريمني و نامبارکش مي دانستند ( و مي دانند )، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد، و : « ... نام اين روز ميلاد اکبر است، مقصود از آن انقلاب شتوي است. گويند در اين روز نور از حد نقصان به حد زيادت خارج مي شود، و آدميان نشو و نما آغاز مي کنند و "پري" ها به ذبول و فنا روي مي آورند. »

زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين ها و فرهنگ هاي بسياري از سرزمين هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب هاي اهريمني نجات مي يافت و روزي مقدس براي مهر پرستان بود.

در سدهً چهارم ميلادي بر اثر اشتباهي که در محاسبهً کبيسه ها رخ داد روز 25 دسامبر را (به جاي روز 21 دسامبر) روز تولد ميترا دانسته و تولد عيسي مسيح را نيز در اين آغاز سال قرار دادند. اشارهً سنايي نيز به اين تقارن است
:


 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 22:23 |


Powered By
BLOGFA.COM